خانه سالمندان و لبخندهای مادری که فراموش شد

وجود ساختمانی در میان فضای سبز و درختان بلند، احساس خوبی به انسان می دهد اما نمی دانم چرا از لحظه پا گذاشتن به داخل این مجموعه، حس غربت حالم را عوض می کند. پیرمردی را می بینم که به درختی که برگ هایش به تازگی زرد شده و ریخته، تکیه داده، پیرزنی که تنها روی صندلی نشسته است و به دور دست ها خیره شده و کمی آن طرف تر هم چند پیرمرد و پیرزن که با هم راه می روند و صحبت می کنند.


خانه سالمندان و لبخندهای مادری که فراموش شد

 می خواهم کمی از فشار سنگینی که ناگهان روی دلم تلنبار شده، کم کنم بنابراین به دوستم می گویم: «انصافا این آسایشگاه (کهریزک)، تمیز و دلباز است و آن چنان هم بد نیست! تازه تو که بچه نداری، من هم که یک پسر دارم پس به طور قطع آینده من و تو این جا خواهد بود!» خنده مان می گیرد اما تلخی اش نمی گذارد چند ثانیه ای بیشتر روی لب هایمان بدرخشد.
در آرزوی یک احوال پرسی ساده
از کنار چند پیرمرد و پیرزن که انتهای چشمان شان برقی از تنهایی و هزاران سخن در نگاه شان است، می گذرم. سلام که می کنم با صدایی بلند جوابم را می دهند. انگار من را می شناسند و دل شان لک زده برای یک احوال پرسی ساده. وارد اتاقی می شوم که احساس می کنم آن ها منتظرم هستند. تا می گویم از حرم امام رضا(ع) برایتان نخود و کشمش آوردم، قربان صدقه ام می روند و مرا می بوسند. در آغوش شان می گیرم و با هر کدام شان عکسی به یادگار. بعضی هایشان مانند بچه ها می مانند، پاک و معصوم و حساس و پرتوقع! اگر با یکی بیشتر حرف بزنم یا بیشتر به یکی توجه کنم، دیگری معترض می شود که او کس و کار دارد، به دیدنش می آیند و برایش همه چیز می آورند اما من کسی را ندارم!
فرزندانم گرفتارند!
از دوستم می خواهم به اتاق های دیگر برویم. از جلوی هر دری که می گذرم، نگاهی ملتمسانه را احساس می کنم که می گوید: «این جا هم بیا». خانم مسنی را می بینم که از بقیه سرحال تر است و مادرانه جواب سلامم را می دهد. از او می پرسم: «بچه دارین؟» می گوید: «پنج تا، دو پسر و سه دختر.» می گویم: «پس این جا چه می کنی؟» لب هایش را ور می چیند و می گوید: «نمی دانم! می گویند گرفتاریم. هر کدام گرفتاری خودمان را داریم.» جالب است از هر کدام درباره بچه هایشان می پرسم حتی کوچک ترین توهینی هم نمی کنند. هنوز قلب مادرانه شان رضا نمی دهد که حتی بد فرزندان خود را بگویند. احساس شرمی را که باید در صورت فرزندان آن ها ببینم در نگاه مادران و پدرانی می بینم که گویی آن ها از کرده فرزندان شان شرمنده اند!
دلسوزی برای بچه ها!
یکی از آن ها می پرسد: «فرزند داری؟». می گویم: «یک پسر». بعد از این که کلی دعایش می کنند، فاقد استثنا همه شان می گویند که یکی کم است، بچه دیگری بیاور چون پسرت تنهاست و گناه دارد. جالب است که هنوز دل می سوزانند برای فرزندانی که چنین سرنوشتی را برای آن ها رقم زده اند.
عجب صبری و ایمانی!
از کنار اتاقش عبور می کنم اما صدایی، توجهم را جلب می کند. از کمر درد می نالد. از او خواهش می کنم اجازه دهد با پمادی که کنار میزش است، پشتش را چرب کنم. انگار خجالت می کشد. سرش را می بوسم و با اصرار من راضی می شود. متــــوجـه می شوم کسی را ندارد و هم اتاقی هایش می گویند مدت هاست از اتاق بیرون نرفته است. از پرستاری آن جا درخواست می کنم، او را روی ویلچر بگذارند تا به محوطه حیاط ببرم. وقتی وارد محوطه حیاط می شویم، با صدایی دلنشین، شکر خدا را می گوید و مرتب الحمد لله را زمزمه می کند.
در انتظار یک دیدار خانوادگی!
با این که عصر پنج شنبه است، تنها چند نفری را می بینم که در حیاط آسایشگاه حضور دارند. نکته جالب در نگاه همه شان، این است که به دور دست ها خیره شده اند. از پرستار می پرسم چرا بعضی هایشان این قدر افسرده اند؟ می گوید: «پنج شنبه و جمعه که می شود، منتظر خانواده هایشان می شوند.»
قشنگ تر از لبخند مادر داریم!؟
فاقد تعارف می گویم! در این جا از خودم بدم می آید، از انسان بودنم خجالت می کشم. خانه آپارتمانی، اجاره نشینی، مشکلات، درگیر کار بودن، نداشتن توان نگهداری از سالمندان و خیلی از چیزهای دیگر را درک می کنم اما این را نمی فهمم چرا بعضی بچه ها، حتی در حد یک ساعت هم فرصت ندارند به دیدار پدر و مادرمنتظرشان بیایند؟ آیا لذت پارک رفتن یا تفریح کردن ، قشنگ تر و دلنشین تر از لبخند مادری است که حتی از دیدن بیگانگان به وجد می آید؟
از دیدن شان خسته نشدم!
بعد از پایان هر دیدار، این قدر تشکر و دعا می کنند که شرمنده می شوم. نمی دانند آن ها برای من موهبتی هستند که باعث احساس لذت در وجودم می شوند، لذتی که تا هفته ها طعمش را می چشم. شاید از راه رفتن در این آسایشگاه تمام انرژی ام گرفته شده باشد اما خسته نیستم.
سخن آخر
اما سخنم با همه مردم ایران. شاید شما مادر یا پدری ندارید که در آسایشگاه های سالمندان چشم به راه تان باشند اما پدر و مادرانی هستند که کشیدن دست نوازش شما را انتظار می کشند و آدم هایی که دعای شان توشه راه زندگی تان خواهد بود. اصلا شاید روزی هم شما جای امروز آن ها بودید و چشم انتظار فرزندان تان یا حتی دیگران.

.

منبع : tebyan.net